تبليغاتX
پاییز تنهایی -

جوابیه به داستان وبلاگ دوست عزیزم فراتر از بودن:

" در واقع میتوان بیش از یک بارعاشق شد".

دلایل بسیاری وجود داردکه عشق وبه خصوص حالت عاشق شدن وضعیی تکرار شونده وقابل تکرار وحتی مهیای تکرار است. .اکثر ما وقتی تحت فشار قرار بگیریم خواهیم گفت که چند بار تا کنون احساس کرده ایم عاشق شده ایم یاعاشق بوده ایم.

می توان حدس زد که در دوران ما شمار روز افزونی از مردم تمایل دارند بیش از یکی از تجربه های زندگی خود را عشق بنامند و تضمین نمی کنند که عشق فعلی انها اخرین عشقی است که تجربه می کنند وانتظار تجربه های بیش تری را دارند.اگر معلوم شود این حدس درست است نباید زیاد تعجب کرد.

از همه اینها گذشته تعریف رمانتیک عشق به صورت: تا هنگامی که مرگ ما را از هم جدا کند قطعا از مد افتاده

ولی افول این مفهوم ناگزیر به معنای تسهیل ازمون هایی ات که تجربه ای برای انکه عشق نام بگیرد باید ازسر بگذراند.به جای انکهشمار بیشتری از مردم به دفعات بیشتری خود را تا موازین عشق ارتقا دهند این موازین را پایین اورده اندودر نتیجه مجموعه تجربه هایی که از انها با نام عشق یاد می کنند به شدت افزایش یافته است.

 

"همونی كه هميشه خدا به فكرشی، هميشه اسمش ورد زبونته، همونی كه مقياس آدم خوبه است تو حرفات، همونی كه وقتی يه مدت ازش بی خبر می مونی عين مرغ سر و پر كنده می شی و تا باهاش حرف نزنی آروم نمی شی، همونی كه وقتی می بينيش انگاری رو ابرا راه می ری، همونی كه پيشش هيچ خبری از قُد بازی های هميشگيت نيست، بازم بگم؟"

 

معیار های از این دست را شاید بتوان اسمی گذاشت اسمی که امروزه به غلط با عشق یاد می شود اما مطمئن هستم در تعریف ذهنی من از عشق هنوز عشق و عاشق شدن با موازین بالاتری سنجیده می شود.معیار هایی که به راحتی نمی شود با انکی افسردگی و ناراحتی ان را فراموش کرد .شاید بتوانیم  باعشق حقیقی مان نسبت که کسی که ترکمان کرده کنار بیاییم وبه خود بقبو لانیم اما این که بتوانیم بعد از هر مدتی و با هرمکانیسمی همچون فراموشی به سراغ رابطه دیگری_ به نظر من و یا به قول شما عشق دیگری_رفته و عشق جدیدی را بنا نهیم امکان پذیر نیست و یاحداقل از نظر من عشق نیست.

به عبارت بهتر باید عشق شاخ ودمی داشته باشد وکسی که عاشقش می شویم باید فاکتورهای برای استثنایی تبودنش در نظر داشته باشیم .استثنایی  به اندازه خود مرگ که قاعدتا همچون مرگ فقط و فقط یک بار در زندگی هر ک اتفاق می افتد وبا وقوع ان در زندگی مان نه نیازی دوباره به وقوع ان باشد و نه اصلا چنین امکانی باشد.

اینکه تا چه حد مقایسه عشق و مرگ در نظرتان معقول است بحث جداگانه ا ی خواهد طلبید اما به هر حال باید این قیاس را پذیرفت.

عشق فرق دارد وهمه عشق ها در نظر کسانی که در گیرشان هستند  پاک ترین ووالاترین و متفاوت ترین رابطه ها ست اما ایا واقها چنین است.اگری چنین بود_ به فرض جدایی ان دو نفر_ با نظر جناب عالی که دوباره تجربه فوق را خواهند داشت_ پس چگونه بتوانیم روابطدیگر عشقی مان را را نیز رابطه ای متمایز بنامیم؟

درمواجه با این مسئله  راه حل های متعدی به ذهن میرسد :

1.این رابطه اخیر عشق حقیقی بوده و مورد قبلی اشتباهی بیش نبوده

2هر دو این روابط عشق است البته در سطوح متفاوتی از عشق

3. انکه این فرد هنوز عشق را تجربه نکرده و شاید هم شایسته تجربه ان به این زوری زود نخواهد بود زیرا هر تجربه ای نوعی احساس عاشق بودن را در وی ایجاد و او ارضا می کند .چه بسا چنین کسانی از مفهموم معاشقه هم مفهومی متعالی استراخج کنند

باری  به هر جهت از نظر من عشق در زنگی هر انسانی یک استثناست و" استثناچیزی نیست که در ذیل بگنجد.بارمز گذاری عمومی یا کلی مخالفت می کند".

از داستان شما تنها تعریفی که از عشق به دست می اید این است که لوکان و بعد ها بیکن به ان اشاره کرد:تنها معنی عشق عبارت از دل به دریا زدن وخود را به دست تقدیر سپردن

البته این مفهوم را با نهایت سخاوت از این داستان استخراج کردم چرا که تا حدودی نیز از شخصیت نویسنده  اگاهی دارم اما با نهایت احترام ان را  در حد معرفی بعد فیزیکی عشق دانسته وامید وارم متا فیزیکی به نام عشق  ویا عشق افلاطونی را نیز تجربه کنید تا بهتر در یابید فراموشی ان امکان پذیر است یه نه؟تنها کار کنار امدن با انست یا جنگیدن برای عشق های بعدی؟و داستانی نیزدر مورد ان بنویسید.

من نیز پذیرفته ام که با مفهوم ....که شمادرنظر گرفته و نام عشق بر ان نهاده ایدو داستان خود را بر حول محور ان گنجاده اید می توان به جاهایی رسید  ولی چنانکه باز در یافته ام هدف این احساس زود گذر و سطحی و فراموش شدنی به قول شوپنهاور تولید مثل و بقای بشریت است. ویا به قول افلاطون حکیم هدف این عشق بر خلاف انچه می پنداری خود زیبایی نیست بلکه تولد زیبایی است...

مفهوم متهالی عشق ویا پیدا کردن لغت در خور برای احساس فرا زمینی_ دوست داشتن _که مشترک میان من وشما باشد شاید ممکن نباشد اما کوشید م که جرقه هایی برای ایجاد یک عشق حقیقی  دوستانی که داستانتان را خوانده اند زده باشم تا فقط خود را راضی به این سطح از عشق نکنیم و اگر راضی هستیم اگاهانه ان را قبول کنیم تا در اینده از جفای اینعشق نه بر خود و دیگری برنجیم و نهاصلا جایی برای افسردگی برای ان قائل شویم چرا که از اول هم این به اصطلاح عشق کاری خاص  ورای انچه  که شاید  قرار بود اتفاق بیافتد نبایدانجام میداده.برخی ها شاید مستحق این تعبیر شما از عشق باشند اما انسان های فرزانه ای هم هستند که برای سطوح بالاتر یاز عشق به قول شما منتظرسیدن م شاهزاده افسانه ايه غريبه و به تعبیر من متعالی ترین حد عشق اند چراکه می دانند  که این احساس فرا انسانی و فراموش ناشدنی را محق اند. شاید نه شخصیت راوی و نه شخصیتی که نهایتا باید با عشق مورد نظر شما اشنا میشد تقصیری ندارداما چنانکه او از از شنیدن حر ف های شما دچار گیجی شد ووادار به تفکر شاید این حر فهای بی سر وته هم شما را مجبور به کمی تامل کند و در پایان خواهش مندم علاوه بر اندیشه ای اریک فرومی  سایر اندیشه های موجود در این زمینه را هم در نظر داشته باشیم

 

بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه دوستانم هستم...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:35  توسط ارش  |